|
شناسه خبر: 3734

نگاه کوتاه «صبح‌نو» به کتاب «عزیز خانوم»

درچهل‌وپنج سالگی، مادر سه شهید شدم

کتاب «عزیزخانوم»؛ روایتی است از زندگی کبری حسین‌زاده حلاج، مادر شهیدان محسن، جواد، علی اصغر و محمدرضا بارفروش که به قلم فاطمه جعفری و ازسوی انتشارات «راهیار» منتشر شده است.

«عزیز خانوم» داستان یکی از زنان انقلابی کاشان است. زنانی که مانند مردان و دوشادوش آنان در جنگ‌ها شرکت کردند و برای پیروزی و موفقیت ایران حاضر شدند از همه‌چیزشان بگذرند؛ مال و جان، همسر و فرزند. فرزند که عزیزترین کس است و پاره تن و از چشم عزیزتر و محبوب‌تر. اما چون همیشه در پس پرده‌ای پنهان بودند هیچ‌کس به ارزش کارها و فعالیت‌های آنان پی نبرد و هیچگاه هم به‌طور شایسته از آنان تجلیل نشد. مریم حنطه‌زاده در یادداشتی به این کتاب پرداخته است. شروع «عزیزخانوم» می‌گوید: «دکتر آمد، وقتی به او گفتند که این خانم، شکم دوازدهمش است، سرش را به نشانه تاسف تکان داد و رفت!» فصل اول کتاب، زندگی در خانه پدر و ازدواج و آن سختی‌های بچه‌داری و زایمان در بی‌کسی، آدم را واقعا پریشان می‌کند؛ تصویرها درست مثل کلیشه‌های زن سرکوب‌شده سنتی است: صبح تا شب شستن و پختن و بچه‌داری.«نَه روز داشتیم و نَه شب. همیشه دنبال کار بودیم. چاره‌ای نبود. کسی استراحت نداشت، می‌رفتم پشت تخته قالی. یک بچه روی این زانویم بود، یک بچه روی آن زانویم. یکی را به کمرم می‌بستم و کارهایم را می‌کردم.» اما کمی که پیشتر بروی، «عزیز خانوم» این کلیشه زن بی‌اراده و محکوم را می‌شکند و با سادگی و جذبه کلامش، تصویری شگفت از درآمیختگی خانه‌داری با شکر، ایمان، حزن و محبت ترسیم می‌کند. در کلام «عزیز خانوم»، درجات ایمان حاج‌آقای بارفروش و بچه‌ها، با توصیف عشق و محبت و فداکاری-که در خانواده نسبت‌به یکدیگر دارند-بیان می‌شود و حتی بعدتر؛ همان خاطرات شستن و پختن است که محملی می‌شود برای بیان عمق احساس حزن و اندوه او در وداع و فراق پسرانش. «اصغر آمد خانه و گفت امروز می‌خواهیم برویم جبهه. گفتم من برنج و خورشت‌سبزی درست کردم، صبر کن از مسجد برگردم ناهار بخوریم بعد برو. اصغر زودتر رفت و من ندیدمش. رفتم سر قبر محسن و جواد و زدم زیر گریه. دلم گرفته بود که پسرم را ندیدم و رفت. بچه‌ام غذا نخورده بود. چقدر هم قورمه‌سبزی دوست داشت.» «نمی‌خواستم بچه‌ها دل‌شان بگیرد و تا نگاه به صورتم می‌کنند بفهمند که ناراحتم، برای همین وقتی که رخت می‌شستم و تنها بودم، گریه می‌کردم و سبک می‌شدم.» در پایان کتاب به پایان کتاب که می‌رسی، پریشانی جای خود را به حیرت می‌دهد؛ در روزگاری که حتی فکر «داشتن» چهار فرزند هم کار سختی شده است، «دادن» چهار فرزند در راه خدا را نمی‌توان با کلمه توصیف کرد. عزیزخانم اما، «حکمت» می‌داند و پیچیده‌ترین معناها را در دل ساده‌ترین جمله‌ها می‌ریزد: «چهل‌وپنج سالم بود که مادر سه شهید شده بودم.» و تنها اوست که می‌تواند برایت بگوید چطور می‌شود با شکر غم، به مقام «رضا» رسید: «الان که سنی از من گذشته، تنها دل‌خوشی‌ام این است که بچه‌هایم در راه خدا رفته‌اند. می‌گویند خون‌بهای شهیدان خود خداست، باید از خدا تشکر کنم که در چنین زمانه و دوره‌ای زندگی من را قرار داده است.» «عزیزخانوم» کتاب کوتاهی است؛ اینجا هم با اینکه قرار بوده مادر از زندگی خودش بگوید، بیشتر از محبت‌های همسر و فرزندانش گفته است. ای‌کاش، پسران شهیدش بودند تا از مادری که خودش آن‌ها را در راه اسلام و انقلاب تربیت کرده بود، بیشتر می‌گفتند و ای‌کاش، حاج‌آقای بارفروش بود تا او هم به رسم محبت، همه‌اش از عزیزخانم می‌گفت. بااین‌حال، در همین کوتاهی و سادگی لذتی هست که باید همه را به تجربه‌اش فراخواند: اینکه چندساعتی از هیاهوی دنیا دل بکنی و بروی پای صحبت مادربزرگی که درس زندگی می‌گوید؛ تا در پای کوه صبر و یقینش، کوچکی قامتت را ببینی و این‌بار، از حقارت دل‌مشغولی‌های روزمره‌ات پریشان شوی. کتاب «عزیزخانوم»؛ روایتی از زندگی کبری حسین‌زاده حلاج، مادر شهیدان محسن، جواد، علی‌اصغر و محمدرضا بارفروش به قلم فاطمه جعفری، در 112صفحه و قیمت 17هزار تومان ازسوی انتشارات «راه یار»، منتشر شده است و علاقه‌مندان علاوه بر کتاب‌فروشی‌ها می‌توانند از طریق صفحات مجازی ناشر به نشانی raheyarpub یا سایت vaketab.ir نسبت به تهیه کتاب اقدام کنند.

ارسال نظر