|
شناسه خبر: 4137

گفت‌وگو با «پیمان شیخی»‌ مجری رادیو و تلویزیون:

از طهران تا تهران

یمان شیخی با آنکه سال‌هاست در مقام خبرنگار، عکاس، بازیگر، نویسنده، پژوهشگر، تصویربردار و فیلمساز فعالیت دارد، این‌روزها بیش از هر چیز به‌عنوان مجری رادیو و تلویزیون شناخته می‌شود

«صبح‌نو» گفت‌وگویی با «پیمان شیخی»‌ مجری رادیو و تلویزیون که تاکنون هفت کتاب نوشته است، داشته است که در ادامه می‌خوانید: پیمان شیخی با آنکه سال‌هاست در مقام خبرنگار، عکاس، بازیگر، نویسنده، پژوهشگر، تصویربردار و فیلمساز فعالیت دارد، این‌روزها بیش از هر چیز به‌عنوان مجری رادیو و تلویزیون شناخته می‌شود؛ با ظاهر و پوششی آراسته و صدای گرم و دلنشین اما آنچه موجب شده سراغ این مجری تلویزیون برویم، نه صرفا توانایی‌های نامحدود او در رشته‌های مختلف هنری است و نه اجراهای رادیویی و تلویزیونی‌اش. شیخی از دیرباز تا امروز عشق و علاقه وافر و غریبی به طهران قدیم و تئاتر در آن روزگار داشته است. نتیجه این دلبستگی به تاریخ پایتخت و هنر نمایش، نگارش کتاب‌های «خاطره‌بازی پیشکسوتان تئاتر/1و2»، «تماشاخونه‌های طهرون»، «طهرون و قصه‌های آقاجان»، «فراموش‌شدگان خیابان لاله‌زار» و «صندلی خالی» بوده که آخرین اثر او کمتر از دو هفته پیش در نشر غنچه چاپ و روانه بازار کتاب شد. در کتاب «صندلی خالی» مصاحبه‌هایی با 9 تن از پیشکسوتان عرصه تئاتر گنجانده شده که هر 9 نفر به تعبیر شیخی، دنیای‌شان را عوض کرده و به دیار دیگر شتافته‌اند. به بهانه چاپ این کتاب، پای حرف‌ها و خاطره‌های شیرین پیمان شیخی نشستیم.

*شنیده‌ایم به طهران قدیم و تماشاخانه‌های آن و خاطره‌بازی خیلی علاقه‌مندید. این علاقه از کجا می‌آید و برای نگارش هر کتاب، سوژه‌های‌تان را چگونه پیدا می‌کنید؟

بله، علاقه‌ام به طهران قدیم و تئاتر را کتمان نمی‌کنم. از هفت عنوان کتابی که تاکنون منتشر کرده‌ام، موضوع پنج عنوان مشخصا تئاتر است. محتوای دو مورد دیگر، قصه‌های کوتاه است. البته باید بگویم بنده هیچ ادعایی در جهان ادبیات به‌عنوان داستان‌نویس ندارم. این دو کتاب، مجموعه‌خاطرات واقعی است که یا برای خودم یا برای آقاجانم اتفاق افتاده یا دوستانی که برای من تعریف کرده‌اند و روایت آن‌ها تبدیل شده به یک قصه کوتاه دو، سه صفحه‌ای که هر کتاب، حدود 17 یا 18داستان را شامل می‌شود اما اینکه محوریت اغلب کتاب‌هایم تئاتر است، به طهران قدیم برمی‌گردد. من وقتی تاریخ تئاتر را پیگیری می‌کنم، تقریبا برمی‌گردد به سال‌های 1314 به بعد و اهم آن‌ها از 1320 اتفاق می‌افتد. در مورد قصه‌ها نیز همین‌طور است. مثلا در «قصه‌های آقاجان» موضوع برمی‌گردد به سال1313 که آقاجانم از تبریز به تهران می‌آید و خاطرات ایشان از آن سال‌ها شروع می‌شود. مزید بر اینکه خودم هم به طهران قدیم علاقه شخصی دارم. من بچه خیابان پیروزی‌ام! تهرانی‌های قدیم و پژوهشگران تایید می‌کنند که تهران در آغاز از شرق وسعت پیدا کرد. تمام کسانی که اهالی میدان خراسان بودند یا بازار تهران، خیابان پامنار، عودلاجان و... چون بازاری‌نشین بودند و دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید، می‌آمدند در فرح‌آباد ساکن می‌شدند که باید بگویم فرح‌آباد هیچ ارتباطی با پهلوی ندارد. این محله از زمان ناصرالدین‌شاه به قدری هوای خوب و فرح‌انگیزی داشته، اسمش را گذاشتند فرح‌آباد. هرکدام از آن‌ها یک قواره زمین آنجا می‌خریدند که بعدا محله‌های چهارصددستگاه و صددستگاه و چهارراه کوکاکولا و پیروزی به وجود آمد. یعنی من با تهرانی‌های قدیم و گویش‌شان بزرگ شدم. وقتی از مدرسه برمی‌گشتم و در کوچه‌پس‌کوچه‌های پیروزی قدم می‌زدم، غالب بوی غذاهایی که در تهران می‌پیچید، بوی غذاهای تهرانی مثل دم‌پختک تهرانی بود؛ بنابراین خاطرات خوش من و اصولا هر کسی برمی‌گردد به دوران کودکی.

*در پروسه تحقیق برای نگارش این کتاب‌ها و خاطره‌ها، چقدر از پژوهش‌های‌تان میدانی است و چقدر کتابخانه‌ای؟ چقدر برای گردآوری متن کتاب‌ها به افراد و محله‌های قدیمی و همچنین اسناد و مدارک موجود در کتابخانه‌ها سرمی‌زنید؟!

به نظرم باید تفکیکی قائل شویم بین کسانی که تحقیق کتابخانه‌ای می‌کنند با کسانی که به هر دلیلی علاقه دارند تحقیق میدانی داشته باشند. ابتدا باید کتاب‌هایم را تفکیک کنم. غیر از دو کتاب قصه‌ای که به جمع‌آوری خاطره‌ها گذشت، سه عنوان از پنج عنوان کتاب دیگر کاملا ذات روزنامه‌نگاری دارد، در واقع برآمده از مصاحبه‌های کاملا هنری و نوستالژیک من است. از ابتدا خاطره‌بازی را دوست داشتم، یعنی زمانی که همکاران دیگرم مسائل به‌روز را دنبال می‌کردند، مثلا اینکه رییس مرکز هنرهای نمایشی یا وزیر فرهنگ چه گفته، من می‌رفتم سراغ زنده‌یاد حسین کسبیان یا جمشید مشایخی یا داریوش اسدزاده و دیگران. وقتی با آن‌ها صحبت می‌کردم، هیچ‌وقت کاری با اتفاق‌های روز نداشتم، ولی می‌پرسیدم «اولین تئاتری که در زندگی‌تان تماشا کردید، چه بود؟» و او برمی‌گشت به دوران کودکی‌اش. 

بعد می‌پرسیدم «اصلا چطوری با تئاتر آشنا شدید؟». تمام پرسش‌های من برمی‌گشت به ثبت تاریخ شفاهی که در‌واقع فعالیت هنری آن‌ها را در برمی‌گرفت. وقتی خواننده مصاحبه‌ام با مشایخی را محمد مطیع می‌خواند، می‌بیند که من هیچ‌کاری با خانواده و زندگی شخصی این افراد نداشته‌ام. من و یکی، ‌دو نفر دیگر از دوستانم مثل مهدی صفاری‌نژاد با زنده‌یاد «سعدی‌افشار» ارتباط دوستانه و تنگاتنگی داشتیم. جالب است بدانید من روز چهلم درگذشت استاد سعدی متوجه شدم نوه‌ای به نام سحر دارد! یعنی هیچ‌وقت از ایشان نپرسیده بودم همسر شما کیست و چند تا بچه داری و... چون به من ارتباطی نداشت. من فقط فعالیت‌های فرهنگی و هنری و تئاتری آن آدم‌ها را ثبت کردم اما در کتاب‌های «تماشاخونه‌های طهرون» و «فراموش‌شدگان خیابان لاله‌زار»، کمی از حالت روزنامه‌نگاری و پرسش و پاسخ فاصله گرفتم. این دو عنوان کتاب کاملا بر پایه تحقیقات میدانی و در کنارش پژوهش‌های کتابخانه‌ای است. دوست عزیزم آقای ناصر حبیبیان پایان‌نامه‌ای دارد به نام «تماشاخانه‌های تهران» که در جهاد دانشگاهی ثبت و بعدا به‌صورت کتاب چاپ شد و کاملا براساس تحقیقات کتابخانه‌ای شکل گرفته ولی من نام کتابم را گذاشتم «تماشاخونه‌های طهرون». این نام در پیامی به مخاطب، گویش محاوره‌ای مردم را می‌رساند. من از سال75 روی طهران قدیم تحقیق می‌کردم و از سال83 روی تئاتر و تماشاخانه‌های طهران قدیم. بنابراین مجبور بودم بروم به تئاتر پارس، نصر، دهقان و جای آن‌ها را ببینم؛ مثلا در کتاب «تماشاخونه‌های طهرون»، خواننده فقط دو سالن تئاتر مدرن و جدید می‌بیند که تئاترشهر و سنگلج است که من در هر دو سالن مسوولیت داشتم و چند سال کار کردم. در این بخش، از دیده‌ها و شنیده‌های خودم هم استفاده کردم اما برای تماشاخانه‌های دیگر اکتفا نکردم به اینکه در فلان‌کتاب چنین نوشته است. البته تکه‌هایی از کتاب‌های دیگر را آورده‌ام که مثلا مرتضی‌خان احمدی درباره تئاتر نصر چه گفته، آقای عزت‌الله انتظامی و داریوش اسدزاده چه گفته‌اند و بعد خودم هم رفتم آن مکان را دیدم و پرس‌وجو کردم.

*از اطلاعاتی که در پژوهش‌ها کسب می‌کردید، غیر از کتاب‌های‌تان جای دیگری هم استفاده می‌شد؟!

بله. من چهار سال برنامه‌ای تحت عنوان «تماشاخانه» در رادیونمایش داشتم که آنجا 53تماشاخانه را معرفی کردم. برای این تحقیقات می‌رفتم مثلا تئاتر سعادت را که در کتاب ناصر حبیبیان نوشته در کوچه نظامیه است، می‌دیدم. خب در آن کوچه ما فامیل داشتیم. کوچه اعیان تهران بود. قدیمی‌ها تئاتر را زیاد خوب نمی‌دانستند، چه برسد به اینکه یک تماشاخانه در کوچه‌شان داشته باشند. رفتم و گشتم در خیابان امام‌خمینی (سپه سابق)، دیدم روبه‌روی خیابان پامنار یک بانک ملی یک‌طبقه است که سابقا تئاتر سعادت بود. یک روز با داریوش اسدزاده از آنجا رد می‌شدیم، گفت اینجا تئاتر سعادت بوده و من در این سالن تئاتر دیدم. آن موقع تئاترهای تخته‌حوضی می‌دیدند.

*کتاب «فراموش‌شدگان خیابان لاله‌زار» چطور تدوین و آماده شد؟

من 17سال است روی هنرمندان تئاتر تهران قدیم کار می‌کنم؛ مثلا وقتی اسم سیدعلی‌خان نصر می‌آید یا پرویز خطیبی یا هوشنگ سارنگ و آقای تفکری، اول خانواده‌های این افراد را پیدا کردم یا بعضا آن‌ها من را پیدا کردند، مثل نوه آقای تفکری و بخش عمده‌ای از اطلاعاتم را از آن‌ها گرفتم و تبدیل شد به این کتاب.

*آقای شیخی، در جریان نگارش کتاب‌های‌تان، به شخص، مکان، اتفاق یا اسنادی برخورد کردید که برای نخستین‌بار در کتاب شما مطرح شده و بکر و دست اول باشد؟

بله. کتاب‌های افراد سرشناس و برخی سیاسیون معاصر را می‌خواندم، مثل کتاب خاطرات «شعبان جعفری» که در تاریخ به شعبان‌بی‌مخ معروف بود. متاسفانه تعداد کتاب‌های خاطرات هنرمندان قدیمی خیلی کم است. فکر می‌کنم برخی دوستان دیگر و بنده طی سال‌های اخیر توجه‌مان به تاریخ شفاهی جلب شد. وگرنه تا 20‌سال پیش کسی به این مقوله توجهی نداشت. الان است که می‌بینم مثلا فلان‌خانم یا آقای عکاس می‌رود در تئاتر دهقان چند تا عکس می‌گیرد و در صفحه اینستاگرامش هم می‌گذارد و همه توجه می‌کنند، درحالی‌که همین اطلاعات را من و دیگران مثلا پنج‌سال پیش داده بودیم ولی به ما توجه نکردند. این را به‌عنوان گله نمی‌گویم. این ذات روزگار است، یعنی در روزگار فعلی ما به تاریخ شفاهی توجه بیشتری صورت گرفته است؛ برای نمونه، در کتاب خاطرات شعبان جعفری، ماجرای روزی را که می‌رود به تئاتر فرهنگ ـ که بعدها شد تئاتر پارس ـ و آنجا را به هم می‌ریزد، آمده و من ازشان استفاده کردم. ضمن اینکه وقتی داریوش اسدزاده از دو آتش‌سوزی در تئاتر نصر برایم گفت و به استناد حرف خودش در کتابم آوردم، آن موقع تازه بود. الان دیگر این اطلاعات دستمالی شده است. هر کسی که با اسدزاده صحبت کرده یا کتاب‌های ایشان را خوانده، این‌ها را می‌داند. بنابراین بخشی از اطلاعاتی که در کتابم آورده‌ام، در زمان انتشار اطلاعات بکر و تازه‌ای بود. شاید الان دست‌دوم محسوب شود.

*شما در کتاب‌های گفت‌وگو با هنرمندان و به‌ویژه کتاب «صندلی خالی»، با بسیاری از پیشکسوتان عرصه هنر حرف زدید که خیلی از آن‌ها دیگر زنده نیستند. می‌خواهیم بدانیم روند نگارش این کتاب‌ها ازسوی شما تا کجا ادامه دارد و آیا قرار است سراغ هنرمندان نسل بعدی هم که تازه به جمع پیشکسوتان پیوسته‌اند، بروید؟

اول بخش دوم پرسش‌تان را پاسخ می‌دهم. تاریخ ژورنالیستی هنر کشور ما در صد سال گذشته، متاسفانه همیشه نسبت‌به آدم‌های مطرح و تاپ بیشتر توجه نشان داده است؛ برای مثال، یک‌بار مصاحبه‌ای به دستم رسید که در یکی از مجلات تاپ دهه20 منتشر شده بود. خبرنگار رفته به تئاتر تفکری و با «اصغر تفکری» مصاحبه کرده‌است. حالا چطوری؟ در میان‌پرده نمایش رفته پشت صحنه و با تفکری گپ زده و بعد دوباره تفکری رفته یک صحنه بازی کرده و عرق‌کرده برگشته و ادامه مصاحبه را انجام داده است! ولی آن خبرنگار سراغ سایر بازیگران دیگر که در همان نمایش روی صحنه خوش درخشیده‌اند، نرفته است. فقط رفته سراغ اصغر تفکری. متاسفانه اغلب خبرنگاران امروز هم دچار این عارضه شده‌اند. البته من دچار نشده‌ام خدا را شکر. حالا برای مثال، من گفت‌‎وگوی مفصلی با هنرمندی دارم که در مقایسه با عزت‌الله انتظامی و علی نصیریان، نام‌آور نبوده، یعنی وقتی این‌ها در خیابان راه می‌رفتند، مردم علی نصیریان را به نام می‌شناختند اما در مورد او می‌گفتند «اون هنرپیشه‌هه»! می‌خواهم بگویم من سراغ آن «هنرپیشه‌هه» هم می‌روم، چون همیشه این بخش از هنرمندان که قلاب گرفتند برای صعود خیلی از بازیگران بزرگ، لازم و ملزوم یکدیگرند. آن بازیگر کمتر شناخته‌شده هم بازیگر بوده و باید هنر بازیگری را می‌آموخته که توا‌نمندی مقابله با یک بازیگر تاپ را پیدا کند. نباید فراموش کنیم که این‌ها بخش عمده‌ای از تاریخ تئاتر کشور ما هستند. پس بله، انتشار این کتاب‌ها ادامه خواهد داشت در مصاحبه با هنرمندان پیشکسوتی که عمرشان را گذاشتند و یکسری از آن‌ها بدشانسی آوردند و بخش دیگری دیده نشدند و گروهی را ژورنالیست‌ها نادیده گرفتند. عموما روزنامه‌نگاران همیشه حواس‌شان به گل روی صحنه بوده است! شما الان جایی نمی‌بینی که با بازیگر مقابل «مهدی مصری» مصاحبه شده باشد یا حتی سعدی‌افشار.

*از ماجرای مصاحبه‌های کتاب «صندلی خالی» بگویید.

بله، این کتاب خیلی برایم مهم است. من دو عنوان کتاب با نام‌های «خاطره‌بازی پیشکسوتان تئاتر/ جلد1و2» منتشر کردم که آنجا بالای هر مصاحبه منبع ذکر شده، یعنی نوشته روزنامه فلان، شماره فلان و تاریخ بهمان، یعنی همان متنی که به سردبیر فلان ‌روزنامه داده بودم و چاپ شده بود، در کتاب آمده و می‌دانید که سردبیر مصاحبه را بنا بر سلیقه و تشخیص خودش و حجم روزنامه کوتاه می‌کرد و آنچه چاپ شده چیزی بود که من در اختیار داشتم. یک روز در خانه با صداهای ضبط‌شده‌ای که از مرحوم سروش خلیلی و ابراهیم آبادی و برخی دیگر از هنرمندان داشتم، تعدادی ویدیو ساختم و در فضای مجازی منتشر کردم. همان موقع متوجه شدم چقدر فایل‌های صوتی غنی و خوبی دارم. یکی‌یکی گوش دادم و متوجه شدم خیلی از حرف‌های ما در مصاحبه، در کتاب چاپ‌شده وجود ندارد. دوباره آن کاست‌ها و فایل‌های صوتی را از اول پیاده کردم، با دو تفاوت: اول اینکه تمام آنچه در فایل‌های صوتی آمده بود، بی‌کم‌وکاست پیاده‌کردم. دوم آنکه صداها را با گویش مخصوص خودشان پیاده کردم. حرف‌های‌شان را کتابی و فاخر نکردم، یعنی همان الفاظی را که خودشان استفاده کرده بودند، به کار بردم. جالب است که درمورد جمشید مشایخی، من چهار مصاحبه را که در پنج سال متفاوت انجام شده بود، پیاده کردم، پرسش‌های مشابه حذف شد، دوباره متن را تنظیم کردم و درنهایت به یک گفت‌وگو تبدیل شد. از میان مصاحبه‌های موجود، 9نفر از پیشکسوتانی که فوت کرده‌اند، انتخاب شدند و مصاحبه‌های آن‌ها پیاده و در کتاب کار کردم که آن 9نفر عبارت‌اند از: داریوش اسدزاده، جمشید مشایخی، حسین کسبیان، سروش خلیلی، سعدی افشار، فرهنگ معیری، ابراهیم آبادی، داوود رشیدی و محمد مطیع. وجه تشابه این 9نفر آن ا‌ست که همگی فوت کردند.

*شما غیر از هفت عنوان کتابی که تا امروز نوشته و منتشر کرده‌اید، سابقه فیلمسازی، عکاسی و روزنامه‌نگاری هم دارید و البته این روزها بیشتر به‌واسطه بیان و صدای گرم‌تان در رادیو و تلویزیون شناخته می‌شوید. بین عرصه‌های مختلف، کدام برای شما در اولویت است؟

 خب من هیچ‌کدام از این رشته‌های کاری را جدا از هم نمی‌دانم. مطمئنا هرچقدر خداوند به من عمر بدهد، همه این کارها را در کنار هم انجام می‌دهم و اولویت‌بندی نمی‌کنم، چون همه‌شان کارهای عاشقانه و فرهنگی‌اند؛ چه وقتی در رادیو پشت میکروفن می‌نشینم و تلاش می‌کنم مخاطبم آرام باشد و حال خوبی به او منتقل و اطلاعات هنری‌اش زیاد شود یا حتی برنامه‌هایی که با جهان هنر فاصله داشتند و من اجرا کردم.

*بفرمایید اصلا چطور سر از کار اجرا در رادیو و تلویزیون درآوردید؟

یادم است سال85 فریبرز دارایی، یکی از دوستان خبرنگارم که در رادیو با خانم ژاله محمدعلی کار می‌کرد، بیمار بود و نتوانست به برنامه برود. از من خواست به جای او بروم. گفتم: بلد نیستم چه‌کار بکنم. گفت: خانم محمدعلی به شما می‌گوید. رفتم میدان ارگ و برای اولین‌بار پایم به رادیو باز شد. مثل آلیس در سرزمین عجایب بودم. همه‌چیز برای من که از چهارسالگی «داستان‌های شب» رادیو را همراه با پدرم گوش می‌کردم، جذاب و دوست‌داشتنی و عاشقانه بود. آقای بهرام سروری‌نژاد مجری برنامه بود. آنجا در دلم گفتم «خدایا می‌شه من یک روزی پشت این میکروفن باشم و برنامه اجرا کنم؟!». یک‌سال بعد این اتفاق افتاد. با خانم محمدعلی علاقه‌ام را مطرح کردم. آن زمان رادیوتهران تست می‌گرفت. ایشان هماهنگ کرد و من دو بار تست دادم و تست‌‎ها رفت روی هوا! بعد یکی از همکاران خانم محمدعلی برای هفته کتاب از من دعوت کرد که آنونس بخوانم. آنونس را خواندم و هفته بعد پژمان عبادی، از دوستان عزیزم در رادیو، گفت: می‌خواهم به رادیو «صدای آشنا» و «رادیو ایران» معرفی‌ات کنم به‌عنوان کارشناس تئاتر. دیگر شروع کردم به کارکردن. یک ماه بعد، «حافظ آهی» زنگ زد که «پیمان، کارشناس تئاتر برنامه از شنبه تا سه‌شنبه باش». کم‌کم فعالیتم بیشتر شد تا بهمن‌ماه سال88 که خانم «مریم یوسف» با آقایی به نام سعید لطفی- تهیه‌کننده برنامه «در شهر»-آمدند تئاترشهر که برنامه ضبط کنند و من آنجا سنگینی نگاه آقای لطفی را روی خودم حس کردم. روز بعد خانم یوسف تماس گرفتند و گفتند: «این آقا (یعنی من) هم تیپ و صدای خوبی دارد و هم اینکه بر تئاتر مسلط است. چرا از بیرون گزارشگر بیاوریم؟ برای ضبط10روز برنامه جشنواره تئاتر فجر از ایشان استفاده کنیم». این لطف خدا و خانم یوسف بود. یک روز آقای مهرداد رایانی‌مخصوص (کارگردان تئاتر) به روابط‌عمومی تئاترشهر آمد و گفت: «می‌توانم از این کامپیوتر استفاده کنم؟». گفتم: بله، بفرمایید. ایشان گفت: «اجرایت را دیدم. دوست داری برنامه اجرا کنی؟». گفتم: بله، من در رادیو هم اجرا دارم. گفت: «نه، منظورم تلویزیون است». گفتم: «کی از تلویزیون بدش می‌آد؟» آقای رایانی شماره تلفن سعید بشیری را دادند که برای یک برنامه تلویزیونی در شبکه4 با ایشان تماس بگیرم. باید از آقای رایانی تشکر کنم، چون بعضی‌ها اگر کاری از دست‌شان بربیاید، انجام نمی‌دهند ولی ایشان به من لطف کردند. به‌هرحال، اولین برنامه تلویزیونی حرفه‌ای‌ام را به نام «دور میز شب» در شبکه4 و سال89 اجرا کردم که در ادامه برنامه «دو قدم مانده به صبح» بود که آقای صالح‌علاء اجرا می‌کردند. بعد آقای فریدون محرابی من را معرفی کرد به خانم سحر جولایی که برنامه‌ای را در شبکه7 به‌صورت پخش MC گرفته بودند. خانم جولایی از من تست گرفتند و بنده و آقای نوید جولایی (برادرشان) سال90 شروع کردیم به اجرای پخش MC (اعلام برنامه) و دیگر در این شبکه ماندگار شدم. الان هم برنامه «آوا نوا» را اجرا می‌کنم. باید بگویم طی 10سال گذشته، شبکه ما 24ساعته نبود اما امسال این شبکه 24ساعته شد و از ساعت 12 تا 6صبح، برنامه «آوا نوا» پخش می‌شود که یکی از مجریان آن هستم.

*حرف ناگفته‌ای اگر مانده، بفرمایید.

ممنونم از فرصتی که به من دادید. نکته پایانی اینکه درحال‌حاضر روی زندگینامه یکی از هنرمندان عزیز تئاتر، سینما و تلویزیون کشور کار می‌کنم که البته فعلا نمی‌توانم نام‌شان را فاش بکنم. همچنین زندگی‌نامه اصغر تفکری تقریبا آماده است و فقط باید ویراستاری شود. ضمن اینکه روی سومین کتاب قصه که خاطرات واقعی افراد و البته متفاوت‌تر از دو کتاب پیش است، کار می‌کنم.

ارسال نظر