|
شناسه خبر: 5050

نمایشنامه، درک از هستی را وسعت می‌بخشد

می‌توان گفت نمایشنامه نوعی از زبان است که فشرده‌تر از زبان معمولی و البته وسیع‌تر از آن به بیان پدیده‌ها می‌پردازد.

روزنامه «صبح نو»-  شاید بتوان گفت تاریخ نمایش و تئاتر هم به درازای تاریخ زبان بشر و هم به وسعت آن است. از بشر اولیه تا انسان امروزین هم به نوعی و به هر وسیله‌ای اعم از نقاشی‌های درون غارها که رویکرد و توالی نمایشی و داستانی داشته‌اند تا تئاترهای امروزی تلفیقی و موزیکال که وجهه‌ای جهان‌شمول‌تر پیدا کرده، آن را به کار بسته و ترویج کرده‌اند. انسان‌ها از تمامی ملل و در تمامی سنین مشتاقانه داستان‌ها و اسطوره‌های ادبی و نمایشی را خوانده و شنیده‌اند.

در تمامی سنین توجه به داستان‌سرایی، خلق شخصیت و تخیل‌پردازی را می‌توان نشانه‌ای از شعور، هوش، احساس و دانایی به شمار آورد. شاید علت استقبال از تئاتر را حتی در میان افراد تحصیل‌نکرده و بچه‌ها می‌توان جنبه لذت‌بخش آن دانست. مردم نمایشنامه‌ها، شعرها و رمان‌ها را می‌خوانند یا گوش می‌دهند و حتی حفظ می‌کنند، زیرا واقعا آن‌ها را دوست دارند و از آن‌ها احساس لذت می‌کنند اما این تنها دلیل انسانی‌بودن و جهانی‌بودن تئاتر نیست، چراکه سرگرمی‌های دیگری نیز در زندگی هستند، ولی هیچ‌کدام چنین اهمیتی در زندگی انسانی پیدا نکرده‌اند، تئاتر عصاره و جوهره شناخت انسان از هستی است که به آن ارزشی بی‌نظیر می‌بخشد؛ پدیده‌ای که در روح بشر پرورش یافته و بی‌آن انسان احساس نوعی بیهودگی می‌کند. واقعا چرا چنین است؟ برای یافتن پاسخ این پرسش باید درک عمیقی از این پدیده داشت؛ پدیده‌ای که منشا و عامل آفرینش متون نمایشی است.

زبان نمایشنامه

می‌توان گفت نمایشنامه نوعی از زبان است که فشرده‌تر از زبان معمولی و البته وسیع‌تر از آن به بیان پدیده‌ها می‌پردازد. چنان‌که می‌دانیم عمومی‌ترین استفاده از زبان همان ارتباط اجتماعی و تبادل اطلاعات است. ما روزانه جملات زیادی را بیان می‌کنیم زیرا عملا در زندگی به بیان آن‌ها نیاز داریم اما هدف اصلی نمایشنامه‌ها تنها مبادله اطلاعات نیست. نمایشنامه درک ما را از جهان هستی وسعت می‌بخشد. همه ما خواهان درکی عمیق و کامل و شناختی وسیع و گسترده از خود و از جهان پیرامون خود هستیم. نمایشنامه نویسنده نیز بیانگر تلاش او برای فهم هستی و نیز انتقال فهم به دیگران از انسان و جهان است. او تلاش دارد مفاهیم را به عالی‌ترین شکل ممکن بیان کرده تا مخاطب را از درک از جهان هستی سهیم بکند و به این ترتیب امیدوار است به مخاطب خود شناخت بهتری از جهان هستی ارائه بدهد. اینجاست که می‌توان تئاتر را به آیینه‌ای تشبیه کرد که انسان همه شناخت خود را از هستی در آن می‌بیند و به همین دلیل است که نمایشنامه وسیله‌ای می‌شود در خدمت هستی و زندگی و درست همین‌جاست که مرز نمایشنامه‌نویسان موفق و ناموفق پدیدار می‌شود.

وظیفه نمایشنامه

نویسنده موفق، نمایشنامه‌اش در خدمت زندگی و شناخت آن است، حال آنکه «نویسنده» ناموفق زندگی را در خدمت نمایشنامه می‌گیرد. وظیفه نمایشنامه تنها بیان ساده تجربیات انسان نیست، بلکه مخاطب را در لمس این تجربیات در خود غوطه‌ور می‌کند. وسیله‌ای که از طریق به خدمت‌گرفتن قوه تخیل به ما کمک می‌کند تا غنی‌تر و با آگاهی بیشتر زندگی بکنیم. نمایشنامه از طرفی با وسعت‌بخشیدن به تجربیات ما و از طرف دیگر درونی‌کردن و عمیق‌کردن این تجربیات در ذهن و روح ما موجب می‌شود درک بهتری از زندگی نسبت‌به دیگران داشته باشیم. نباید انتظار داشت نمایشنامه که عصاره زندگی است، همیشه زیبا باشد. همان‌طورکه زندگی همیشه زیبا نیست. همچنین نباید همواره در نمایشنامه به‌دنبال نکات اخلاقی و آموزنده بود، زیرا زندگی نیز خالی از ناهنجاری‌ها نیست. برای نمونه، در نمایشنامه موفق «چهار صندوق» اثر بهرام بیضایی به واژه‌های ناخوشایندی مانند درد، شلاق، قداره، حیله، زخم، ناله، ننگ، مرده‌شور، ضجه، فغان، صفات کثیف، جنگ و... برخورد می‌کنیم اما ترکیب این واژه‌ها در خدمت هدفی است که نویسنده به‌دنبال آن بوده است. گاهی اوقات نمایشنامه در ایفای نقشی که برعهده دارد، بهتر است ظاهری زشت اما باطنی عمیق داشته باشد تا اینکه با ردیف‌کردن واژه‌های زیبا، تهی از هر پیام و پیغامی باشد.

هدف نمایشنامه

تئاتر همه زندگی را در قلمرو خود دارد. هدف اصلی نمایشنامه نه بیان زیبایی، نه بیان افکار فیلسوفانه و نه تحریک یا تشویق دیگران است اما درعین‌حال بیان همه آن‌ها در کنار یکدیگر است. زیبایی، زشتی، فلسفه و... همه جنبه‌هایی از زندگی هستند، درحالی‌که تئاتر آیینه همه زندگی است. ناگفته نماند ارزش یک نمایشنامه خوب از واکنش مخاطبان فهیم نسبت‌به آن شناخته می‌شود. ممکن است شما هم کسانی را دیده باشید که می‌گویند نمایشنامه یعنی چه؟ یا من هیچ چیز جالبی در نمایشنامه ندیده‌ام و... در پاسخ به این افراد، باید گفت اگر فرد کوررنگی قادر به دیدن رنگ خاصی نیست، دلیلی بر نبود آن رنگ در طبیعت نیست. واقعیت امر این‌که فهم دقیق از یک نمایشنامه به اندازه نوشتن آن نمایشنامه اهمیت دارد. فرستنده هر چه‌قدر هم قوی باشد، اگر گیرنده ضعیف یا خراب باشد، پیامی دریافت نمی‌شود. هرگاه نمایشنامه‌ای قابل‌فهم یا لذت‌بخش نباشد، طبیعتا اشکال از نویسنده یا از مخاطب است که البته تشخیص اینکه کدام‌یک مقصر است، مساله دشواری است که خود اساس همه مباحث نقد ادبی است. مسلما درمورد نمایشنامه‌های قدیم، چون فیلتر زمان آن را در ذائقه چندین نسل چشانده، تقریبا قضاوت آسان‌تر از نمایشنامه‌های امروز است. نمایشنامه امروزی یک زبان چندبعدی دارد. احساس، عقلانیت، تخیل، واقعیت همه به هم آمیخته است. گاهی حاصل این آمیختگی معجونی است که قابل‌نوشیدن نیست. باوجوداین می‌بایست آن را تحمل و تجربه کرد، چون بخشی از تجربیات زمانه و زندگی است.

اینکه در چهار دهه اخیر ایران، این مهم که به آن پرداخته شد، تا چه حد مورد استفاده و توجه نویسندگان بوده، احتیاج به گذر زمان و قضاوت نسل‌ها دارد اما به گمان نگارنده، عدم توجه ویژه به علوم مختلف و ایجاد فضای تطبیقی در آثار نویسندگان بسیار مشهود و قابل‌بررسی است. ما در کشوری زیست می‌کنیم که در جهان به‌واسطه صنعت شعر و ادبیات شهرت و جایگاه ویژه‌ای دارد و این نکته باید نویسندگان بیشتری را در جهت استفاده از شعرها و وجوه نمایشی آن‌ها ترغیب کند. برای مثال، چه در اشعار شاعران کلاسیک از مجموعه‌شعرهای شاهنامه فردوسی و گلستان سعدی تا شاعران معاصرتر مثل فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، اخوان ثالث، نیما یوشیج و حسین منزوی، همگی آن‌ها تصویرسازی‌های بکر و قابل تاملی در اشعارشان ارائه داده‌اند که در نمونه‌های زیادی به همراه داستان، کاراکتر، دیالوگ و حتی میزانسن قابل پرداخت و اقتباس است.

پیوندها و باغ‌ها؛ نمونه‌ای زیبا

در پایان نمونه‌ای زیبا از شعر مهدی اخوان‌ثالث را برای آشنایی با مفاهیم و وجوه نمایشی موجود در صنعت غنی و اصیل شعر و ادب فارسی از نظر می‌گذرانیم، باشد که استفاده و توجه درخورتری به‌واسطه نمایشنامه‌نویسان نسبت‌به این آثار شاهد باشیم.

پیوندها و باغ‌ها

 لحظه‌ای خاموش ماند، آنگاه

بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت

به هوا انداخت.

سیب چندی گشت و باز آمد.

سیب را بویید.

گفت:

ـ «گپ‌زدن از آبیاری‌ها و از پیوندها کافی‌ست.

خوب،

تو چه می‌گویی؟»

ـ «آه

چه بگویم؟ هیچ».

***

سبز و رنگین جامه‌ای گلبفت بر تن داشت

دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود

از شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش‌آهنگی به گردن داشت

پرده‌ای طناز بود از مخملی ـ گه خواب، گه بیدار

با حریری که به‌آرامی وزیدن داشت

روح باغ شاد همسایه

مست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفت،

و حدیث مهربانش روی با من داشت

من نهادم سر به نرده آهن باغش

که مرا از او جدا می‌کرد،

و نگاهم مثل پروانه

در فضای باغ او می‌گشت،

گشتن غمگین پری در باغ افسانه

او به چشم من نگاهی کرد

دید اشکم را

گفت:

ـ «ها، چه خوب آمد به یادم، گریه هم کاری‌ست

گاه آن پیوند با اشک است یا نفرین

گاه با شوق است یا لبخند،

یا اسف یا کین،

و آنچه زین‌سان، لیک باید باشد این پیوند».

بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند.

من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم

آه،

خامشی بهتر

ورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟

گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی‌ست،

خامشی بهتر،

گاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت؛ خاموشی است

چه بگویم؟ هیچ

جوی خشکیده‌ست و از بس تشنگی دیگر

بر لب جو بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی

خواب‌شان برده‌ست

با تنی بی‌خویشتن، گویی که در رویا

می‌بردشان آب، شاید نیز

آب‌شان برده‌ست

به عزای عاجلت ای بی‌نجابت باغ،

بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد،

هرچه هرجا ابر خشم، از اشک نفرت باد، آبستن

هم‌چو ابر حسرت خاموش‌بار من.

ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور،

یک جوانه ارجمند از هیچ‌جاتان رست نتواند

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود،

یادگارِ خشکسالی‌های گردآلود،

هیچ بارانی شما را شست نتواند.

ارسال نظر