|
شناسه خبر: 5845

بسته فرهنگی «صبح‌نو» همزمان با شهادت حضرت زهرا؟س؟

مادری الحق چه می‌آید به نامت، فاطمه(س)

در ایام فاطمیه اول هستیم که به روایتی شهادت حضرت زهرا(س) در آن رخ داده است. همزمان با این روز غمبار برگزیده‌ای از اشعار موضوعی با شهادت ایشان را مرور می‌کنیم.

در میان شعر تو بانو! اگر حاضر شدم
خواندم اول کوثر و با نام تو طاهر شدم
در خیالم صحن و گنبد ساختم، زائر شدم
نام شیرین تو بردم فاطمه! شاعر شدم
 رشته‌ای بر گردن ابیات من افکنده دوست
می‌برد شعر مرا آنجا که خاطرخواه اوست
 ناگهان دیدم میان خانه پیغمبرم
چون خدیجه غرق نوری از جهانی دیگرم
چرخ می‌زد یک نفس روح‌القدس دوروبرم
تا نوشتم فاطمه، بوسید برگ دفترم
 از شکوهش آسمان ساییده اینجا سر به خاک
آسمان را با خودش آورده این دختر به خاک
 ای محمد! دشمنت را دوست ابتر می‌کند
خانه‌ات را بوی ریحانه‌‌ معطر می‌کند
دیدنش بار رسالت را سبک‌تر می‌کند
دختر است اما برایت کار مادر می‌کند
 دختران آیات رحمت، مادران مهرآفرین
می‌شود ام‌ابیها، هر دو با هم، بعد از این
 یک زره خرج جهازت، حسن‌هایت بی‌شمار
با تو حیدر روز خیبر حرز می‌خواهد چکار؟
تا تو از تیغ دو دم با عشق می‌گیری غبار
بعد از این مستانه‌تر صف می‌شکافد ذوالفقار
 قوت بازوی مولایی به مولا، فاطمه!
قصه‌ پیوند دریایی به دریا، فاطمه!
 در هوای عاشقی با هم کبوتر می‌شوید
هر دو کوثر می‌شوید و هر دو حیدر می‌شوید
هست شیرین نام‌تان، قند مکرر می‌شوید
هر دو در کفوا احد با هم برابر می‌شود
 بیت‌هایم بر در بیت تو زانو می‌زنند
شاعران تنها برای یک نظر رو می‌زنند
 در کسا، بی‌پرده با الله صحبت می‌کنی
هل اتی را سفره‌ نور و کرامت می‌کنی
فکر خلقی، نیمه‌شب با حق که خلوت می‌کنی
در غم همسایه، ترک خواب راحت می‌کنی
 مادری الحق چه می‌آید به نامت، فاطمه!
می‌دهد از سوی ما مهدی سلامت، فاطمه!
 امتحان پس داده‌‌ای در آسمان‌ها پیش از این
سال‌ها بر عرش می‌تابید نورت چون نگین
حضرت حق چون دلش آمد بیایی بر زمین
واقعا الحمدلله، رب العالمین
 جلوه‌ نور تو را تنها خدایت دید و بس
فاطمه! قدر تو را تنها علی فهمید و بس
 عالمی در حیرت از این آسیا چرخاندنت
با تبسم خستگی را از علی پوشاندنت
در عجب روح‌الامین از طرز قرآن خواندت
پیش نابینا میان حصن چادر ماندنت
 حجب میراثت، حیا سایه‌نشین چادرت
داده دل حتی یهودی هم به دین چادرت
 سفره‌‌ نان خالی اما سفره‌ انعام پر
خانه‌ات میخانه، ساقی باسخاوت، جام پر
از تو راضی و دلش از گردش ایام پر
کعبه از بت خالی اما کوچه از اصنام پر
 
ای زبانت ذوالفقار حیدر بی‌ذوالفقار!
بت‌شکن! برخیز، بسته دست او را روزگار
قاسم صرافان
 
زنی از خاک، ‌از خورشید، از دریا،‌ قدیمی‌تر
زنی از هاجر و آسیه و حوا قدیمی‌تر
زنی از خویشتن حتی، از أعطینا، قدیمی‌تر
زنی از نیت پیدایش دنیا، قدیمی‌تر
 که قبل از قصه ‌«قالوا بلی» این زن بلی گفته‌ست
نخستین زن که با پروردگارش یا علی گفته‌ست
 ملائک در طواف چادرش، پروانه پروانه
به سوی جانمازش می‌رود سلانه سلانه
شبی در عرش از تسبیح او افتاد یک دانه
از آن دانه بهشت آغاز شد، ریحانه ریحانه
 نشاند آن دانه را در آسمان با گریه آبش داد
زمین خاکستری بود، اشک او رنگ و لعابش داد
زنی آن‌سان که خورشید است سرگرم مصابیحش
که باران نام او را می‌ستاید در تواشیحش
جهان آرایه دارد از شگفتی‌های تلمیحش
جهان این شاه‌مقصودی که روشن شد 
ز تسبیحش
 ابد حیران فردایش، ازل مبهوت دیروزش
ندانم‌های عالم ثبت شد در لوح محفوظش
 چه بنویسم از آن بی‌ابتدا، بی‌انتها، زهرا
ازل زهرا، ابد زهرا، قدر زهرا، قضا زهرا
شگفتا فاطمه! یا للعجب! واحیرتا! زهرا
چه می‌فهمم من از زهرا و ما أدراک ما زهرا!
 مرا در سایه خود برد و جوهر ریخت در شعرم
رفوی چادرش مضمون دیگر ریخت در شعرم
 مدام او وصله می‌زد، وصله دیگر بر آن چادر
که جبرائیل می‌بندد دخیل پر بر آن چادر
ستون آسمان‌ها می‌گذارد سر بر آن چادر
تیمم می‌کند هر روز پیغمبر بر آن چادر
 همان چادر که مأوای علی در کوچه‌ها بوده‌ست
کمی از گرد و خاکش رستخیز کربلا بوده‌ست
 غمی در جان زهرا می‌شود تکرار در تکرار
صدای گریه می‌آید به گوشش از در و دیوار
تمام آسمان‌ها می‌شود روی سرش آوار
که دارد در وجودش روضه می‌خواند کسی انگار
 برایش روضه می‌خواند صدایی در دل باران
که یا أماه! أنا المظلوم، أنا المقتول، أنا العطشان
 خدا را ناگهان در جلوه‌ای دیگر نشان دادند
که خوب آفرینش را به زهرا ارمغان دادند
صدای کودکش آمد، تمام عرش جان دادند
ملائک یک به یک گهواره او را تکان دادند
 صدای گریه آمد، مادرم می‌سوخت در باران
برای کودک خود پیرهن می‌دوخت در باران
 وصیت کرد مادر، آسمان بی‌وقفه می‌بارید
حسینم هر کجا خفته، قدم آرام بردارید!
تن او را به دست ابری از آغوش بسپارید
جهان تشنه‌ست، بالای سر او آب بگذارید
 زمان رفتنش فرمود: می‌بخشید مادر را
کفن‌هایم یکی کم بود، می‌بخشید مادر را
 بمیرم بسته می‌شد آن نگاه آهسته‌آهسته
به چشم ما جهان می‌شد سیاه آهسته‌آهسته
صدای روضه می‌افتد به راه آهسته‌آهسته
زنی آمد به‌سوی قتلگاه آهسته‌آهسته
 بُنَّیَ تشنه‌ای مادر برایت آب آورده...
سید حمیدرضا برقعی
 
صدف چشم من از داغ تو گوهربار است
چه کنم؟! کار علی بی تو به عالم، زار است!
 اشتیاق تو مرا می‌کشد از خانه برون
ور نه از خانه برون آمدنم، دشوار است!
موقع آمد و شد، فاطمه جان! می‌بینم
دیده‌ زینب تو مات در و دیوار است!
به گواهی شب و زمزمه‌ مرغ سحر
اهل یثرب همه خواب‌اند و علی بیدار است
روز در خانه، پرستار حسین و حسنم
کمکم کن! که نگهداری‌شان دشوار است!
یاد آن روز که با زینب تو می‌گفتم:
دخترم! گریه مکن! مادرتان بیمار است!
چاه داند که به من، عمر چه سان می‌گذرد
قصه، کوتاه کنم ور نه سخن بسیار است
بشنو از شاعر (ژولیده)، تو راز دل من
صدف چشم من از داغ تو، گوهربار است
ژولیده نیشابوری

 

ارسال نظر