۳۴۹۹

کوتاه درباره زندگی پس از زندگی

این دنیا مثل خواب است و همه ما در خوابی عمیق فرورفته‌ایم

سعید آجورلو / من برای شروع این مطلب بی‌نهایت آغاز در ذهن دارم چراکه بسیار شگفت‌زده هستم. از قدیم شنیده‌ و خوانده‌ام که شروع مطلب باید چنان طوفانی و ویرانگر باشد که خواننده را پای متن میخکوب کند و من طرفدار چنین آغازی بوده و هستم. سراسر این متن از نظر من افتتاحیه و آغاز است.

« زندگی پس از زندگی» برای من همان کاری را کرد که باید می‌کرد؛ بدون کم و کاست.
 1-من را به خودم آورد. در این همه غفلت‌زدگی و روزمرگی و دنیاجویی همان چیزی بود که می‌باید، همان نسیمی بود که می‌شاید، همان آوازی بود که می‌طلبیدم. همان تلنگری بودم که می‌خواستم. در 40سالگی همان سخنی بود که باید می‌شنیدم که عزیزی مرا قبل‌تر از این گفته بود، به نقل از بزرگواری دیگر، به مناسبتی که «کل شیء یرجع الی اصله». این ناخودآگاهی و این ازخودبیگانگی که گمانش نمی‌کنیم و باورش نداریم تنها از پس یک حیرت بزرگ می‌تواند تو را از جاده‌ای که در آن با آرامش قدم می‌زنی به مسیر اصلی بازگرداند. این حیرت همان چیزی بود که «زندگی پس از زندگی» به من هدیه داد.
2-من را از خودم ترساند. ترسیدم از اینکه نمی‌ترسم. ترسیدم از اینکه به خود مطمئن هستم. ترسیدم از اینکه گمان می‌کنم در ساحل امن نشسته‌ام. ترسیدم از اینکه به‌قدر سوزنی و کوچک‌تر از سوزنی اعمال ما فراموش نمی‌شود، هباءمنثورا نمی‌شود، زایل نمی‌گردد. شنیده بودیم و خوانده بودیم و انذار داده شده بودیم اما این سخن از جنس فریاد و تذکری بزرگ و ترسناک به گوشم رسید. این ترسیدن خوب است که اگر ترس نباشد، ساحل امن معنا نمی‌دهد. بدون ترس، طمانینه حاصل نمی‌شود. ترس شرط عقل است و من حالا ترسیده‌ام.
3-به من فهماند که این دنیا مثل خواب است و همه ما در خوابی عمیق فرورفته‌ایم. این دنیا در مقابل آن جهان‌ها چیزی جز یک رویا نیست. ما نمی‌میریم، در واقع زنده می‌شویم و این زندگی چقدر شبیه زندگی واقعی است برای ما؛ چراکه از آن زندگی جز خیالی نمی‌دانیم و حتی شاید اگر قبولش داشته باشیم تا ایمان و یقین فاصله‌مان بعید است. اگر یقین کنیم که در خوابی عمیق هستیم، خودمان را به خواب نمی‌زنیم.
4- برای من شبیه معجزه بود. این برنامه برای آن‌ها که نیازمند چیزی بیشتر برای باور هستند، نقش برآورده شدن خواست یهود از موسی که آتش دیدند و گلستان شدن آتش برای ابراهیم و مار شدن عصا و زنده شدن مردگان به خواست عیسی مسیح داشت که شنیدن کی بود مانند دیدن. خوش‌به‌حال آن‌ها که ندیده یقین کردند و حتی خوش‌به‌حال ما اگر با دیدن یقین کنیم. این برای من شبیه یک معجزه است مثل شکافته شدن نیل.
5- معناهای جدید در زندگی یافتم. برای ما که در عصر جدید به‌شدت در طلب معنا می‌گردیم و با ملک‌گرایی از ملکوت عقب افتاده‌ایم و در ماده مستحیل شده‌ایم، چه چیزی بهتر از چنین آیاتی که شاید نهیبی باشد بر قلب‌های یخ‌زده و سرد ما، بر ذهن‌های منفعت‌گرا و سودمحور ما! معنای اصلی این است که ما باید خیلی سریع و بدون وقفه به‌سوی او بازگردیم. هرقدر از او فاصله بگیریم دیرتر و سخت‌تر به او می‌رسیم.
6-حس بهجت دارم. این حس ریشه در رحمت خدا دارد، نه اعمال من. رحمت خدا بزرگ‌تر از تقصیر ماست و اعمال ما کوچک‌تر از توقع و ظرفیت و ذات ما. پس آنچه باقی‌می‌ماند رحمت خداست که جان‌ها را تازه و مشتاق می‌کند و به‌سوی خود می‌کشاند. این شعف و شوق و بهجت را دوست دارم و به‌شدت می‌ترسم که درگیرودار روزها و شب‌ها و ایام و تغافل باز از دست رود.

بیچاره خداناباوران که با خود در حال جنگ‌اند و چه جنگ بیهوده‌ای! و چه صلح دل‌انگیزی پیش روی این جنگ رخ‌می‌نمایاند. وقتی صلح با معشوق این اندازه پرسود و خوشایند است چه اصراری دارند این‌گونه با او بجنگند که «غیر از غم معشوق در عالم خبری نیست»و یک توصیه به آنها؛ در جنگی که در آن مغلوب می‌شوید شرکت نکنید.

  •  

دیدگاه‌ها
دیدگاه تازه‌ای تایید نشده است...